خوب یادم هست که هر وقت میرفتم گلزار شهدای شهر ؛ لا به لای ستون های بهشت که قدم میزدم، حسرتی عمیق میخوردم ... شکوه ای به خدا که چرا ما 20 30 سال زودتر به دنیا نیامده ایم تا #دهه_شصت را تجربه کنیم ... دهه #مردانگی ، دهه #ایثار ، دهه روزهای زیبای ندای " این گل پر پر ماست ، هدیه به رهبر ماست ... " . چرا زمان لیاقت را از ما سلب کرده است ... ندای " اللهم اشکوا الیک لفراق بینی و بین الشهدا ... ".
خوب یادم هست هنگامی که پای حرف های عمو عبدالله ام مینشستم و با آب و تاب برای هزارمین بار داستان مجروحیتش و شهادت دوستانش را گوش میدادم ... خوب یادم هست که چقدر شیرین بود لحظات دیدار با جانبازان ... و باز هم #حسرتی عمیق که چرا ....

اما این روزها که در کوچه پس کوچه های شهر قدم میزنم ... بوی #دهه_شصت میدهند ... بوی #گل ... بوی #لاله ... بوی #سیب ... بوی #خون ... هر روز که تلویزیون را روشن میکنم خبر از تشیع پیکر یک بهشتی دیگر میدهند ... خبر #بهشتی شدن یک #دهه_شصتی دیگه ... و باز هم #دهه_شصت ... به راستی چه سری است در این دهه که انقلاب اسلامی را با خون خود آبیاری میکند ... این روزها دیگر در خیابان های شهرم ، قدم هایم را تند نمیکنم که از گزند #نامحرمان دور بمانم ... میخواهم خووووب هوایی را که دوستان شهیدم تنفس کردند ، تنفس کنم ... زمینی که دوستانم طی کردند را طی کنم ...
این روزها حسرتم بیشتر بیشتر از قبل است ... خیلی بیشتر ... حالا دیگر بهانه زمان نیست ... بحث #لیاقت است ... حسرت میخورم که چرا یک #پاسدار نیستم ...دیگر حسرت میخورم که چرا یک #افغانی ، #پاکستانی یا #عراقی و #سوری نیستم ... حسرت میخورم که چرا من ، منم ...
این روز ها دیگر خودم نیستم ... این روزها دل تنگی هستم به وسعت یک تیر تا بهشت .... یه ترکش تا وصال ...
حالا دیگر هیچ بهانه ای نیست ...
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی ...
حالا دیگر باید #شهید شد ...
#خودنوشت #شیعه110

منبع : روان تشنه ... |(130)
برچسب ها : روزها ,نیستم ,میخورم ,حالا ,یادم ,حسرت ,حسرت میخورم ,حالا دیگر ,حسرتی عمیق